جنگ سرنیزه شهید شوشتری با پسر خاله صدام!
امروز نخستین سالگرد شهادت پر افتخار سرداری بزرگ از سرداران سپاه اسلام است که به سوی دوست پر کشید و به دست شقی ترین آدم ها به آرزوی همیشگی خود رسید.
نورعلی شوشتری، انسانی وارسته و عاشق مردم بود که در آخرین سال های عمر با برکتش و با وجود سن و سال بالا پروانه وار، همچون پدری مهربان گرد مردم محروم جنوب شرق کشور می گشت تا بتواند گرهی از مشکلات آنان بگشاید... .
محسن رضایی از جمله افرادی است که ارتباط کاری با شهید شوشتری داشته است. وی به مناسبت سالگرد شهادت این سردار رشید اسلام، در دیدار با خانواده این شهید، ناگفتههایی از رشادتهای او را بیان کرده است که در زیر میخوانید:

از دیگر ویژگیهای ایشان، صبر فوقالعادهای بود كه داشت. او فرد بسیار صبوری بود؛ به عبارتی، صبر در برابر او، زانو میزد! گاهی در این سالهای آخر، با من درد دل میكرد ـ البته بعضا اگر من میپرسیدم، سفره دلش را باز میكرد ـ بعد متوجه میشدم كه ایشان، چه تحمل بالایی دارد. شاید او بسیاری از دغدغههای خودش را در چاه دل خویش میریخت و هیچ كس جز خود و خدای او، از این امور آگاه نبود.
از سوی دیگر، شهید شوشتری بسیار شجاع و عملیاتی بود؛ در درگیری با سرهنگ جاسم (پسر خاله صدام)، نه تسلیم میشد و نه اجازه میداد كه سربازها و اطرافیانش، تسلیم شوند. وقتی دید كه هیچ راهی وجود ندارد، تصمیم گرفت خودش به سنگر برود و مقاومت جاسم را در هم بشكند. این امر، حاكی از شجاعت و فداكاری اوست.
بسم الله الرحمن الرحیم
معمولا حوادث بزرگ، معلول انسانهای بزرگ است، ولی خود حوادث بزرگ نیز در درون خود، انسانهای بزرگ را بار میآورد و به سوی خویش فرا میخواند. شهید شوشتری، انسان بزرگی بود که در اثر بزرگی و عظمت انقلاب، پیدا و کشف شد و میتوان گفت، انقلاب، شهید شوشتری را کشف کرد و به همین دلیل بود که از روزهای اول انقلاب و در حوادث پس از پیروزی انقلاب، ایشان یک رزمنده عاشق و فدایی بود که در خط اول انقلاب حاضر میشد.
شهید شوشتری را در این شرایط یافتم که با بچههای خراسان، در یکی از مدارس شهر اهواز ساکن شدند. من که تا آن موقع هنوز فرمانده سپاه نشده بودم، از شورای فرماندهی سپاه رفته بودم جنوب و روزهای اول جنگ وقتی که رزمندگان خراسان ـ که در چند مدرسه مستقر شده بودند ـ دیدم. در بین آنها، فرد شاخصی که قویهیکل بود و با یک چهره پرصلابت خودش را نشان میداد، وجود داشت. این شخص، شهید شوشتری بود که با او آشنا شدم.
شهید شوشتری به پایگاه منتظران شهادت ـ که پیشتر باشگاه گلف آمریکاییهای پیش از انقلاب بود و در زمان جنگ تبدیل به پایگاه منتظران شهادت شده بود و محل تجهیزات و تدارک و فرماندهی هم آنجا قرار داشت ـ مراجعه کرد و با ایشان آشنا شدم و ارتباط ما ادامه پیدا کرد. در عملیات طریق القدس ـ که در آن زمان، چند ماهی میشد که فرمانده سپاه شده بودم ـ ایشان به عنوان فرمانده گردان از تیپ 25 کربلا، ظاهر شد.
ایشان کارش با موفقیت همراه بود و در آن جنگ سخت، عبور عراقیها را از پل سابله ـ که میخواستند بیایند و عبور کنند و شهر آزاد شده را از دست ما پس بگیرند ـ ناممکن ساخت. نیروهای ما، شهر بستان را آزاد کرده بودند؛ عراقیها هم میخواستند ما را دور بزنند و عقبه نیروهای ما را ببندند، در این هنگام، نبرد بسیار سنگینی روی پل سابله صورت گرفت و نقش شهید شوشتری در آن شب، بسیار مهم بود.
در آذر ماه سال 1360، آقای شوشتری جزو آن رزمندگانی بود كه در آن ساعات بسیار حساس و خطرناك، نیروهای عراقی را عقب زدند و جنگ تن به تن شدیدی بین رزمندگان ما و ارتش عراق روی همین پل صورت گرفت. نیروهای عراقی قصد داشتند پل را به تصرف خود درآورده و از روی پل عبور كنند و ما مصمم بودیم پل را حفظ كنیم تا فتوحاتی را كه در عملیات طریقالقدس به دست آورده بودیم، از دست ندهیم.
بخشی از خاكمان را آزاد كرده بودیم، تعداد بسیاری روستا و شهرستان بستان آزاد شده بود و این پل، پل سرنوشت این عملیات بود. شهید شوشتری، آن شب نبرد سنگینی داشتند. وی همین نقش را در عملیاتهای «فتحالمبین» و «بیتالمقدس» نیز داشت تا اینكه در عملیات والفجر مقدماتی، من، آقای مرتضی قربانی را ـ که از اصفهان آمده بود ـ خواستم و گفتم كه در استان خراسان، فرماندهان و رزمندگان زیادی هستند، شما را مسئول میكنیم كه بروید و یك لشکر عظیمی از استان خراسان درست بكنید، این استان شایستگی تشكیل یك لشکر را دارد.
در همان ارتفاعاتی كه پیشتر عملیات والفجر مقدماتی بود، آقای غزالی ـ که آن موقع فرمانده سپاه خراسان بود ـ و مسئولان استان را صدا كردم و آقای قربانی را به آنها معرفی كردم. آقای مرتضی قربانی، چهار، پنج نفر را پیش من آورد كه بیشتر آنها را میشناختم. گفتم که میخواهم هسته لشکر را از آن آقایان تشكیل بدهم. آقای شوشتری یكی از آنها بود. آقایان قالیباف و قاآنی تیمی بود كه ایشان انتخاب كرد و لشکر 5 نصر را با كمك آنها درست كردیم که در عملیات والفجر 1 و 2 و 3 شركت كردند. آقای شوشتری به عنوان فرمانده تیپ موسیبنجعفر پیشنهاد شد و من حكم ایشان را صادر كردم و از فرماندهی گردان، به فرماندهی تیپ رسیدند.
در عملیات والفجر 3 ـ كه در مهران انجام شد ـ جنگ بسیار سختی برای آزادسازی مهران صورت گرفت. دشمن برای نگهداری یك تپه، مقاومت بسیاری از خود نشان میداد و سرهنگی به نام جاسم ـ از نیروهای عراقی ـ تلاش فراوانی برای حفظ این تپه از خود نشان میداد و مدتها بود كه وقت نیروهای ما گرفته شده بود.
ما حملاتی را برای به دست آوردن این تپه آغاز كردیم، اما آنها مقاومت سختی نشان میدادند. شهید شوشتری، با یک دسته، خودش را بالای تپه رساند و وارد سنگر دشمن شد اما متوجه شد كه مهماتش تمام شده است. در این هنگام، جنگ سرنیزه و تن به تن آقای شوشتری با سرهنگ جاسم صورت گرفت و با كشته شدن سرهنگ جاسم، این تپه نیز آزاد شد و عملیات مهران، با موفقیت به پایان رسید.
بخشی از خاكمان را آزاد كرده بودیم، تعداد بسیاری روستا و شهرستان بستان آزاد شده بود و این پل، پل سرنوشت این عملیات بود. شهید شوشتری، آن شب نبرد سنگینی داشتند. وی همین نقش را در عملیاتهای «فتحالمبین» و «بیتالمقدس» نیز داشت تا اینكه در عملیات والفجر مقدماتی، من، آقای مرتضی قربانی را ـ که از اصفهان آمده بود ـ خواستم و گفتم كه در استان خراسان، فرماندهان و رزمندگان زیادی هستند، شما را مسئول میكنیم كه بروید و یك لشکر عظیمی از استان خراسان درست بكنید، این استان شایستگی تشكیل یك لشکر را دارد.
در همان ارتفاعاتی كه پیشتر عملیات والفجر مقدماتی بود، آقای غزالی ـ که آن موقع فرمانده سپاه خراسان بود ـ و مسئولان استان را صدا كردم و آقای قربانی را به آنها معرفی كردم. آقای مرتضی قربانی، چهار، پنج نفر را پیش من آورد كه بیشتر آنها را میشناختم. گفتم که میخواهم هسته لشکر را از آن آقایان تشكیل بدهم. آقای شوشتری یكی از آنها بود. آقایان قالیباف و قاآنی تیمی بود كه ایشان انتخاب كرد و لشکر 5 نصر را با كمك آنها درست كردیم که در عملیات والفجر 1 و 2 و 3 شركت كردند. آقای شوشتری به عنوان فرمانده تیپ موسیبنجعفر پیشنهاد شد و من حكم ایشان را صادر كردم و از فرماندهی گردان، به فرماندهی تیپ رسیدند.
در عملیات والفجر 3 ـ كه در مهران انجام شد ـ جنگ بسیار سختی برای آزادسازی مهران صورت گرفت. دشمن برای نگهداری یك تپه، مقاومت بسیاری از خود نشان میداد و سرهنگی به نام جاسم ـ از نیروهای عراقی ـ تلاش فراوانی برای حفظ این تپه از خود نشان میداد و مدتها بود كه وقت نیروهای ما گرفته شده بود.
ما حملاتی را برای به دست آوردن این تپه آغاز كردیم، اما آنها مقاومت سختی نشان میدادند. شهید شوشتری، با یک دسته، خودش را بالای تپه رساند و وارد سنگر دشمن شد اما متوجه شد كه مهماتش تمام شده است. در این هنگام، جنگ سرنیزه و تن به تن آقای شوشتری با سرهنگ جاسم صورت گرفت و با كشته شدن سرهنگ جاسم، این تپه نیز آزاد شد و عملیات مهران، با موفقیت به پایان رسید.
بخشی از خاكمان را آزاد كرده بودیم، تعداد بسیاری روستا و شهرستان بستان آزاد شده بود و این پل، پل سرنوشت این عملیات بود. شهید شوشتری، آن شب نبرد سنگینی داشتند. وی همین نقش را در عملیاتهای «فتحالمبین» و «بیتالمقدس» نیز داشت تا اینكه در عملیات والفجر مقدماتی، من، آقای مرتضی قربانی را ـ که از اصفهان آمده بود ـ خواستم و گفتم كه در استان خراسان، فرماندهان و رزمندگان زیادی هستند، شما را مسئول میكنیم كه بروید و یك لشکر عظیمی از استان خراسان درست بكنید، این استان شایستگی تشكیل یك لشکر را دارد.
در همان ارتفاعاتی كه پیشتر عملیات والفجر مقدماتی بود، آقای غزالی ـ که آن موقع فرمانده سپاه خراسان بود ـ و مسئولان استان را صدا كردم و آقای قربانی را به آنها معرفی كردم. آقای مرتضی قربانی، چهار، پنج نفر را پیش من آورد كه بیشتر آنها را میشناختم. گفتم که میخواهم هسته لشکر را از آن آقایان تشكیل بدهم. آقای شوشتری یكی از آنها بود. آقایان قالیباف و قاآنی تیمی بود كه ایشان انتخاب كرد و لشکر 5 نصر را با كمك آنها درست كردیم که در عملیات والفجر 1 و 2 و 3 شركت كردند. آقای شوشتری به عنوان فرمانده تیپ موسیبنجعفر پیشنهاد شد و من حكم ایشان را صادر كردم و از فرماندهی گردان، به فرماندهی تیپ رسیدند.
در عملیات والفجر 3 ـ كه در مهران انجام شد ـ جنگ بسیار سختی برای آزادسازی مهران صورت گرفت. دشمن برای نگهداری یك تپه، مقاومت بسیاری از خود نشان میداد و سرهنگی به نام جاسم ـ از نیروهای عراقی ـ تلاش فراوانی برای حفظ این تپه از خود نشان میداد و مدتها بود كه وقت نیروهای ما گرفته شده بود.
ما حملاتی را برای به دست آوردن این تپه آغاز كردیم، اما آنها مقاومت سختی نشان میدادند. شهید شوشتری، با یک دسته، خودش را بالای تپه رساند و وارد سنگر دشمن شد اما متوجه شد كه مهماتش تمام شده است. در این هنگام، جنگ سرنیزه و تن به تن آقای شوشتری با سرهنگ جاسم صورت گرفت و با كشته شدن سرهنگ جاسم، این تپه نیز آزاد شد و عملیات مهران، با موفقیت به پایان رسید.
در عملیات خیبر، ایشان باز رشد بیشتری یافتند؛ به این معنی كه آقای شوشتری، فرمانده تیپ بودند، اما در آن زمان، جانشین لشکر نیز شدند. سال به سال به دلیل قابلیتها، استعدادها و تواناییهایی كه داشت، از رده پایین ـ یعنی از رزمندگی ـ مدارج را به دست می آورد و روند رو به رشدش، به سرعت در حال پیشرفت بود.
در سال های 66 و 67 كه ایشان را فرمانده قرارگاه گذاشتیم، به نتیجه رسیده بودیم كه اگر عملیات در جنوب قفل شود و نتوانیم كاری بكنیم، باید در شمال غرب وارد عمل شویم اما به خاطر اهمیت جنوب، نمیتوانستیم قرارگاههای پرنام و نشان و موجود را به سمت شمال غرب ببریم. به آنها در جنوب مأموریت دادیم و یك قرارگاه جدید ساختیم كه از نظر مدیریت و فرماندهی، با آن قرارگاههای قدیمی، برابری كند.
وقتی مروری بر فرماندهان كردم، به این نتیجه رسیدم كه آقای شوشتری، برای قرارگاه جدید مناسب است و ایشان را برگزیده و به شهر بانه بردیم. به كمك ایشان، قرارگاه شهید داودآبادی را ایجاد كردیم و عملیاتهایی كه در شمال غرب ـ از ماموت گرفته تا والفجر 10 ـ اجرا شد، عملا با فرماندهی آقای شوشتری بود. ایشان توانسته بود در یك رده بالاتر از گذشته، یك امكان و ظرفیت جدید فرماندهی و مدیریتی برای سپاه ایجاد كند و در حقیقت، كمك مؤثری برای رزمندگان ما شد.
پس از پایان جنگ نیز ایشان به دلیل همان قابلیتها، به رشد چشمگیری دست یافت و توانست به جانشینی نیروی زمینی سپاه منصوب شود. پیش از آن، فرماندهی قرارگاه حمزه ـ در شمال غرب كشور ـ را عهدهدار و در ایجاد آرامش در آن منطقه، بسیار مؤثر بود. این فرمانده لایق، پس از آنکه شهید احمد كاظمی او را به جانشینی خود در نیروی زمینی سپاه انتخاب كرد، تلاشهای بسیار خوبی انجام داد.
پس از شهادت کاظمی، وقتی قرار شد شهید شوشتری به جنوب شرق برود و در منطقه سیستان و بلوچستان، امنیت پایدار را پدید آورد ـ با وجود آنکه سال ها بود حضور مستمری در کنار خانواده نداشت و فرزند ایشان، بزرگ و مستقل شده بود و نیز با وجود سن بالا، پذیرفتن چنین مأموریتی کار سختی به نظر میآمد ـ درنگی کرد و سپس پذیرفت.
بعدها وقتی از ایشان پرسیده بودند که تأمل شما برای چه بود، گفته بود: من به ذهنم آمد با این همه نیازی که خانوادهام به من دارند، باید چه کنم؟ آن لحظه چهره امام جلوی صورتم آمد و من دریافتم که باید این کار را قبول کنم... و به جنوب شرق بروم... .
به هر روی، ایشان برادری فداکار و انسانی متواضع بود. از آنجا که هر یک از فرماندهان ما، یک خصلت اخلاقی مخصوص به خود داشتند، تواضع شهید شوشتری، ایشان را بسیار برجسته کرده بود. سن ایشان بالا بود و گاه فرماندهان شهید شوشتری، از خودش جوانتر بودند اما هیچ گاه به رویش نمیآورد که سنش از بقیه بالاتر است و نباید حرف کسی را گوش کند. به حرف فرماندهانش احترام میگذاشت و از مشورت آنها استفاده میکرد و هیچ گاه سن خود را به رخ کسی نمیکشید.
شهید شوشتری بسیار خونسرد، آرام و با وقار بود. در عین حال، بسیار هشیار، زیرک و باهوش بود و میدانست که چه میکند و از ترفندهای مقابلش معمولا آگاه بود. آرامش و خونسردی، از مهمترین ویژگیهایی است که یک فرمانده در حوادث سخت جنگ، باید داشته باشد تا از سختیها گذر کند. اگر فرمانده بلرزد، همه نیروهای تابع او، دچار دلسردی و ناامیدی خواهند شد.
از دیگر ویژگیهای ایشان، صبر فوقالعادهای بود كه داشت. او فرد بسیار صبوری بود به عبارتی، صبر در برابر او، زانو میزد! گاه در این سالهای آخر، با من درد دل میكرد ـ البته بعضا اگر من میپرسیدم، سفره دلش را باز میكرد ـ بعد متوجه میشدم كه ایشان، چه تحمل بالای دارد. شاید او بسیاری از دغدغههای خودش در چاه دل خویش میریخت و هیچ كس جز خود و خدای او، از این امور آگاهی نداشت.
از سوی دیگر، شهید شوشتری بسیار شجاع و عملیاتی بود؛ در درگیری با سرهنگ جاسم (پسر خاله صدام)، نه تسلیم میشد و نه اجازه میداد كه سربازها و اطرافیانش، تسلیم شوند. وقتی دید كه هیچ راهی وجود ندارد، تصمیم گرفت خودش به سنگر برود و مقاومت جاسم را در هم بشكند. این امر، حاكی از شجاعت و فداكاری اوست.
سرانجام شهید شوشتری، خود را به قافله شهدا رساند و به كاروان آنها پیوست.