میثاق
دفتر راویان جوان و ارتباط و تبادل اطلاعات با راویان جوان
درباره وبلاگ


گفتند از عشق بنویس ، نوشتم
گفتند از محبت بنویس ، نوشتم
گفتند از صفا بنویس ، نوشتم
گفتند از صمیمیت بنویس ، نوشتم
گفتند از مردانگی بنویس......
قلم ازدستم افتاد و التماس کرد و گفت :
می دانی جوهره اش چیه ؟!
گفتم نه
گفت : دو دنیا عشق ، صفا و محبت و صمیمیت
دیدم نمیشه تنها نوشت ، گفتم بیاییم هم نوا بشویم
که این کوچه ها ، دیوار ندارد
ما راویان جوانیم که برای تبادل اطلاعات آماده ایم

مدیر وبلاگ : راویان جوان
مطالب اخیر

۱۹دی، روزی است که روزنه‌ها را به عاشورا گشود وکل یوم عاشورا وکل وارض کربل رادرقم رقم زد، روزی که برگ زرین و سرنوشت سازدیگری را در تاریخ انقلاب اسلامی گشود، برگی که حادثه ساز شد و توانست طومار ۲۵۰۰ ساله رژیم ‏شاهنشاهی را از تاریخ ایران برچیند. ‏



ادامه مطلب


نوع مطلب : سیاسی میثاق، خاطرات میثاق، 
برچسب ها : 19 دی،
چند لحظه شوخی

فقط یک پایت قطع شده
بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی ‌تابی می ‌کردم یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت: « چیه، چه خبره ؟ تو که چیزیت نشده بابا! تو الان باید به بچه‌های دیگر هم روحیه بدهی آن وقت داری گریه می‌کنی ؟! تو فقط یک پایت قطع شده ببین بغل دستی است سر نداره هیچی هم نمی‌گه!

این را که گفت بی‌اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که شهید شده بود! بعد توی همان حال که درد مجال نفس ‌کشیدن هم نمی‌داد کلی خندیدم و با خودم گفتم عجب عتیقه ‌هایی هستند این امدادگرا...


دیگ و خمپاره

یك روز عصر موقع پخش مستقیم غذا! خمپاره زدند، همه فرار كردیم. هر یك از سویی، برخاستیم و آمدیم. دیدیم خمپاره درست خورده كنار دیگ غذا، اما عمل نكرده است.

به همدیگر نگاه كردیم، دوست رزمنده‌ای گفت: باز گلی به جمال و شجاعت دیگ! با همه سیاهیش از ما رو سفیدتر است. از جایش تكان نخورده، آفرین.

صلوات

رسم بر این بود كه مربی و معلم سر كلاس آموزش اول خودش را معرفی می‌كرد. یك روحانی تازه وارد به نام «محمدی» همین كار را می‌كرد. اما تا فامیلش رو می گفت، همه یكصدا صلوات می‌فرستادند. دوباره می‌خواست توضیح بدهد كه نام خانوادگی‌ام ... كه صلوات بلندتری می‌فرستادند.

بچه ها حسابی سركارش گذاشته بودند و او گمان می‌كرد كه برادران منظور او را متوجه نمی‌شوند و این بهانه‌ای برای شوخ طبعی و كسب ثواب الهی می‌شد.

گور به گور شده!
در منطقه جایی كه ما بودیم بچه‌ها اغلب برای خودشان چاله‌ای كنده بودند و در آن نماز شب می‌خواندند. گاهی پیش می‌آمد كسی به اشتباه در محلی كه دیگری درست كرده بود، نماز می‌خواند و صاحب اصلی قبر را سر گردان می‌كرد.

یك شب این وضع برای خود من اتفاق افتاد. فردای آن روز كسی كه گویا من در جای او ایستاده بودم مرا دید و گفت: «فلانی، دیشب خوب ما را گور به گور كردی!»
پرسیدم: «منظورت چیه؟»
گفت: «هیچی می‌گویم یك خرده بیشتر حواست راجمع كن و ما را مثل كولی‌ها خانه به دوش نكن.»

مگر ملائکه نامحرم نیستند؟
پنچری
راننده آمبولانس بودم در خط حلبچه، یك روز با ماشین بدون زاپاس رفته بودم جلو شهید و مجروح بیاورم. دست بر قضا یكی از لاستیكها پنچر شد. رفتم واحد بهداری و به یكی از برادران واحد گفتم: پنچرگیری این نزدیكی ها نیست؟

مكثی كرد و گفت: چرا چرا.
پرسیدم: كجا؟
جواب داد: لاستیك را باز كن ببر آن طرف خاكریز (منظورش محل استقرار نیروهای عراقی بود) به یك دو راهی می رسی، بعد دست چپ صد متر جلوتر سنگر پنچرگیری پسرخالمه! برو آنجا بگو منو فلانی فرستاده، اگر احیانا قبول نكرد با همان لاستیك بكوب به مغز سرش ملاحظه منو هم نكن.




نوع مطلب : گوناگون میثاق، خاطرات میثاق، 
برچسب ها : چند لحظه شوخی،
پنجشنبه 20 آبان 1389 :: نویسنده : راویان جوان

شهادت مظلومانه كمك تیربارچی با تشکر از ارمیا

یكی از مظلومانه ترین صحنه های شهادت،مربوط به كمك تیربارچی ها بود.چرا كه با اصابت كوچكترین تركشی به بدنشان  كه دور تا دور آن پر از فشنگ تیربار بود،باعث سوختن تیرها و كشته شدن ایشان می شد.در یكی از بمباران های تپه،تركشی به یكی از همین دوستان،خورد و جلوی چشمان همه ما گلوله ها شروع به سوختن و تركیدن كردند...//

ناگفته های تقی عزیزی،دیده بان جنگ،از عملیات خیبر
مجله امتداد.شماره 45


مترسانیدمان از مرگ،ما پیغمبر مرگیم

خدا با ما كه دلتنگیم،سرسنگین نخواهد شد






نوع مطلب : فرهنگی میثاق، خاطرات میثاق، 
برچسب ها : ایثار،

جنگ سرنیزه شهید شوشتری با پسر خاله صدام!

امروز نخستین سالگرد شهادت پر افتخار سرداری بزرگ از سرداران سپاه اسلام است که به سوی دوست پر کشید و به دست شقی ترین آدم ها به آرزوی همیشگی خود رسید.

نورعلی شوشتری، انسانی وارسته و عاشق مردم بود که در آخرین سال های عمر با برکتش و با وجود سن و سال بالا پروانه وار، همچون پدری مهربان گرد مردم محروم جنوب شرق کشور می گشت تا بتواند گرهی از مشکلات آنان بگشاید... .

 محسن رضایی از جمله افرادی است که ارتباط کاری با شهید شوشتری داشته است. وی به مناسبت سالگرد شهادت این سردار رشید اسلام، در دیدار با خانواده این شهید، ناگفته‌هایی از رشادت‌های او را بیان کرده است که در زیر می‌خوانید:



ادامه مطلب


نوع مطلب : فرهنگی میثاق، خاطرات میثاق، 
برچسب ها : شهید شوشتری،
دوشنبه 29 شهریور 1389 :: نویسنده : راویان جوان

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی

این سفر همره تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه ی واماندن ما

همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

بی صدا تر ز سکوتیم ولی گاه خروش

نعره ی ماست که در گوش شما می ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما

مرد با هر چه ستم هرچه بلا می ماند



ادامه مطلب


نوع مطلب : فرهنگی میثاق، خاطرات میثاق، تصاویر میثاق، 
برچسب ها :
دوشنبه 15 شهریور 1389 :: نویسنده : راویان جوان

«یك لشکر را یك جوان بیست و چهار ـ پنج ساله اداره می كند، در حالی كه در هیچ جای دنیا، افسری به این جوانی پیدا نمی شود كه یك لشکر را اداره كند. چند صد نفر یا چند هزار تا انسان را این رهبری می كند، در كجا؟ نه در مسافرت به سوی فلان زیارتگاه یا فلان ییلاق، ‌در میدان جنگ، زیر آتش، ‌در مقابله با تانك های دشمن با وجود آن همه مانع یك جوان بیست و چند ساله، چند هزار آدم را شما می بینید دارد هدایت می كند؛ با سازماندهی می برد جلو، ‌خط را می شكند، دشمن را تار و مار می كنند، اسیر هم می گیرند، منطقه هم اشغال می كنند و مستقر می شوند. پس نظامیگری هم در معجزه گری انقلاب و سازندگی انقلاب وجود دارد، نه تنها معنویت؛ ‌اما بالاتر از نظامیگری این معنویت و تقوای جوانان است كه آن را هم دارند.»/ «محمود زمان انقلاب شاگرد ما بود؛ اما حالا استاد ما شد.»



ادامه مطلب


نوع مطلب : فرهنگی میثاق، خاطرات میثاق، تصاویر میثاق، 
برچسب ها :
دوشنبه 4 مرداد 1389 :: نویسنده : خالقی

اوشین در عملیات مرصاد

آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع می‌شد. بچه‌های گردان روح‌الله داشتند آماده می‌شدند بروند كمك بچه‌های گردان امام سجاد(ع). تازه از مانور عملیاتی برگشته بودیم و خسته و كوفته و دلخور از اینكه نتوانستیم برویم غرب، توی چادرهای پادگان اندیمشك لمیده بودیم.

 اخبار ساعت هشت شب را از بلندگوی گردان شنیدیم. كتری بزرگ روی اجاق داشت می‌جوشید. خوردن یك شیشه مرباخوری چایی آتشی جان می‌داد. شنبه شب بود و می‌شد رفت حسینیه گردان پای تلویزیون نشست و یك سریال درست و حسابی دید. شنبه‌ها بعد از خبر، سریال ژاپنی «سال‌های دور از خانه» پخش می‌شد.

بلندگوی تبلیغات گردان روشن شد و صدای برادر كافشانی (از بچه‌های تبلیغات گردان) حالی حسابی به بچه‌های گردان داد.

آقای كافشانی با لحنی آرام و پرهیجان اعلام كرد: برادرانی كه می‌خواهند سریال خواهر، اوشین را تماشا كنند، به حسینیه گردان.

صدای انفجار خنده بچه‌های رزمنده بود كه به هوا بلند شد.





نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : شوخ طبعی های جبهه،
شنبه 29 خرداد 1389 :: نویسنده : زینب شهدا
 

اولین عید بعد از ازدواج مان بود.لبنانی ها رسم دارند دور هم جمع شوند.آن شب مصطفی به خانه پدرم نیامد ودر موسسه پیش  بچه ها بی سرپرست ویتیم ماند.وقتی علت نیامدنش را پرسیدم، گفت:"الان عید است خیلی از بچه ها رفته اند .بعد برگشت برای بچه ها تعریف می کنند که چنین وچنان شد.من باید در موسسه بمانم،با اینها ناهار بخورم،سرگرمشان کنم،تا وقتی آنها تعریف کردند،اینها هم چیزی برای گفتن داشته باشند" گفتم:"خب چرا غذایی که مادرم فرستاد را نخوردید؟چرا نان وپنیر خوردید؟" گفت:"آن غذا،غذای مدرسه نبود." گفتم:"شما دیر آمده اید،بچه ها نمی دیدند شما چی خورده اید." اشک هایش جاری شد وگفت:"خدا که می بیند."

غاده جابر همسر لبنانی شهید چمران





نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : چمران،
شنبه 8 خرداد 1389 :: نویسنده : زینب شهدا

یادت باشد...

خواندن این خاطره ها

شایدجرقه ای باشد برای بهتر زندگی کردن.

رفتار وزندگی شهدای ما،جاذبه های زیادی داشت؛اما...

اما بهترین جای زندگی شان شهادتشان بوده

شهدا چه زیبا رفتند!

برای همین حضرت امام خمینی(ره) فرمود: "شهادت هنر مردان خداست."

پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله)فرمودند:

زیاد وضوبگیرید تا خداوند عمر شما را زیاد گرداند.اگر توانستید شب و روز با طهارت باشید.این کار را بکنید؛زیرا اگر در حال طهارت بمیرید،شهید خواهیدبود.

منتخب المیزان الحکمه،ص۵۹۵،ح۶۵۳۱

نوجوانی شهیدرضا عامری

مادر شهید می گوید:من نمی دانستم هر وقت می خواهد به مدرسه برود،باوضو می رود؛تا اینکه چندبار توی حیاط وقتی داشت وضو می گرفت،دیدمش.بهش گفتم:مگر الان وقت نمازه که داری وضو می گیری؟!می گفت:"می دونی مادر! مدرسه عبادتگاهه؛بهتره انسان هر وقت می خواد مدرسه بره،وضو داشته باشه."

(سفربیست وپنجم،ص۲۶)





نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : خاطرات،
شنبه 8 خرداد 1389 :: نویسنده : زینب شهدا

سوره بقره،آیه۱۵۴:

و به کسانی که در راه خدا کشته می شوند،مرده نگویید؛ بلکه آنها زنده اند اما شما درک نمی کنید!

نوجوانی شهید امیر ناصر سلیمانی

 پیکرش را با دو شهید دیگر،تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه.نگهبان سرد خانه می گفت:یکی شان آمد به خوابم وگفت:"جنازه ی من را فعلا تحویل خانواده ام ندید!" از خواب بیدار شدم.هرچه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده،نفهمیدم؛گفتم ولش کن،خواب بوده دیگه.فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم.دوباره همون جمله رو بهم گفت.این بار فورا اسمشو پرسیدم.گفت امیرناصرسلیمانی. از خواب پریدم،رفتم سراغ جنازه ها. روی سینه یکی شان نوشته بود"شهید امیرناصر سلیمانی".

بعدها متوجه شدم توی اون تاریخ،خانواده اش در تدارک مراسم ازدواج پسرشان بودند؛شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخوره!                                                                    

(فرمانده،فرمان قهقهه،ص۳۶)





نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : خاطرات،
سه شنبه 4 خرداد 1389 :: نویسنده : خالقی

زنان دیروز چطور بودند؟

سخنرانی سرلشكر دکتر رحیم صفوی

 آمار زنان شهید انقلاب اسلامی ، كه اكثراً در طول هشت سال دفاع مقدس به شرف و عزت شهادت رسیده اند ، حدود 6427 نفر است كه فقط 27%‌ آنها متعلق به استان خوزستان است.

مثلاً شیرزنی را ، از گیلان غرب به یاد می آورم كه با تبر ، بر گردن مهاجمی عراقی زذ و درجا ، او را از پای درآورد و هم او عراقی دیگری را اسیر كرد.

همچنین آن زن قهرمان سوسنگردی كه سه تن از نیروهای دشمن را به اسارت گرفت. در روزهای اول جنگ كه دشمن شهرها و روستاها را تصرف كرده بود ،

زنان شجاع در خرمشهر ،‌ سوسنگرد ، بستان ، مهران و گیلان غرب از خانه و كاشانه خود دفاع كردند ، جنگیدند ، استقامت كردند ، مبارزه كردند ، اسیر شدند ، شهید شدند ، اجساد بعضی از این شهیدان را بعثیون عراقی به آتش كشیدند

حضور امدادگران و پزشكان زن در سالهای دفاع مقدس و نقش مؤثر این عزیزان در درمان و كمك رسانی و حضور در جبهه های نبرد بسیار با عظمت بود.


 حضور زنان در بدرقة این عزیزان بسیار تأثیرگذار بود. آنها در حالی جوانان خود را بدرقه می كردند كه می دانستند آنان به مهمانی شیرینی و شربت نمی روند ، آنها به سوی خون و شهادت و جانبازی و اسارت می روند. در طول حضور در جبهه ، مادران و همسران استقامتی شگفت انگیز نمودند.

محور عمدة ستادهای پشتیبانی جنگ ، خواهران بزرگوار با ایمان و با اعتقاد بودند. به یاد می آوریم مادر هفت فرزند كه در شهر مرزی ، شوهرش و فرزندانش در جبهه بودند و خودش در ستاد پشتیبانی جنگ ، پتو می شست. وقتی كه شوهر و فرزندش می آمدند گرد و غبار از پوتین آنها كنار می زد و میگفت من می خواهم بگویم یا حسین بن علی (ع) به ما اجازه ندادی كه در جنگ حضور پیدا كنیم ، ولی من می خواهم پوتین سربازان تو را تمیز كنم.




ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، خانواده میثاق، 
برچسب ها : زنان، دفاع مقدس،
سه شنبه 4 خرداد 1389 :: نویسنده : خالقی
تفاوت فرماندهی ما و ...

چند تا سرباز ، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده ، عرق از سر و صورتشان می ریزد . یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا ، عرق دستش را با شلوار پاک می کند ، رسید را می گیرد و امضا می کند.





نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : فرماندهان بزرگ،

 

مطلبی که در حال حاضر شما آن را می خوانید . نوشته کوتاهی است در مورد مادر شهیدی که شاید خیلی از شما دوستان ، اگر گذرتان به گلزار شهدای بهشت زهرا (س) افتاده باشد ، نام این مادر را لااقل برای یک بار شنیده اید . شاید هم توفیق زیارت مکان مورد نظر بنده را درک کرده باشید .اگر به میان قطعه ۲۴ ، نزدیک مزار شهید ۱۳ ساله حسین فهمیده رفته باشید احتمالا اتاقکی کوچک با دیوار های فلزی  توجهتان را جلب کرده باشد چهار دیواری فلزی که بر روی دیواره های آن انواع دلنوشته ها و حاجت ها و خواسته ها بر روی آن نقش بسته است . نوشته هایی که با خواندن آنها می توانی دریابی از همه گروههای سنی لااقل یک جمله را بر روی آن نوشته است .

 



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : ننه علی،
شنبه 18 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : خالقی

طنز و عرفان

الان  اگر بگویید که سرمایه عرفانی شما چیست ؟ ما می گوییم قرآن هست ؛ نهج البلاغه هست؛ صحیفه سجادیه هست؛ مناجات شعبانیه هست؛ دعای کمیل و ندبه هست ؛ ولایت اهل بیت هست ؛ لیله القدر هست ؛ نماز و روزه هست؛ عاشورا هست ؛ این ها منابع عرفانی ما هستند ، اما واقعاً من می خواهم بگویم باید اضافه کنیم دفاع مقدس هم هست.

روحیه رزمندگان مخلص ، آن هایی که درک کردند آنجا چه کار باید بکنند ، این ها هم جزو همان منابع عرفانی ما هستند. طنز جبهه های ما از برگرفته از معرفت خدایی بچه هاست. اگر آن روحیات عارفانه بچه ها تو جبهه ها نبود ، فضا فضایی نبود که آدم حال  و هوا و حوصله طنز و شوخی داشته باشد . این طنز از آن روحیات معنوی و عرفانی و مایه های اعتقادی عمیقی که آن حال و هوا را پشتیبانی می کرد برمی خاست.


*****

به این نمونه فکرکنید:

داخل میدان مین پای دو تا از بچه‌ها با هم قطع شده بود. داشتند به شوخی دعوا می‌کردند که

- پای ‌منو بده، پای خودتو بردار!

- مراقب باش پات با پای من قاطی نشه !






نوع مطلب : گوناگون میثاق، خاطرات میثاق، 
برچسب ها : شوخی های جبهه، لبخند،
شنبه 18 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : خالقی

دعای 5 ریالی

یک بار که برای عملیات می خواستم به جبهه بروم ، در خیابان ارم قم ، یکی از دوستان قدیمی و صمیمی را که پیش از انقلاب هم دوره ای من بود، دیدم ، گفتم ما ان شاءالله داریم می رویم جبهه .

ایشان گفت : من یک دعایی بکنم برایتان که سالم برگردید: « ان الله لرادک الی معاد» دعا که کرد. من هم به شوخی دست کردم در جیبم و یک 5 ریالی که آن موقع می شد یک نان سنگک با آن خرید درآوردم و به دستش دادم . او هم با پرروئی گرفت.

پیش از آن من چندین بار جبهه رفته بودم . هیچ وقت هم مجروح نشده بودم . این بار مجروح برگشتم. وقتی برگشتم آن بنده خدا را که دیدم گفتم : آن 5 ریالی از گلویت پایین نرود. قبلاً هیچ وقت مجروح نمی شدم . این بار که تو دعا خواندی زخمی شدم ! ایشان هم با متانت خاصی برگشت و گفت : شاید به خاطر همان 5 ریالیه که الان اینجا هستی!





نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : لبخند،

با حضور رزمندگان اسلام و شکل گیری خط دفاعی و اجرای عملیاتی تحت عنوان "امام مهدی عج" در سال 1360 مقدمه اجرای عملیات فتح المبین صورت گرفت و در دوم فروردین ۱۳۶۱ این عملیات با رمز "یازهرا" آغاز شد...
بعد از دیدن منطقه و شرح راوی از آن احساس و از آن شور و از آن حماسه آهسته آهسته با آخرین ایستگاه بهشتی در سفرمان داشتیم خداحافظی می کردیم



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : آخرین ایستگاه،
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : راویان جوان
یک شلمچه خسته ام امروز... چند فکه غرق اندوهم هنوز
فکه را پشت سر گذاشتیم توی اتوبوس اتفاق جالبی افتاد همینطور


ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : فتح المبین،
شب دیر وقت که برگشتیم رفتم تا با بچه های صدا و سیما صحبت کنم که اگر بشه DVD سفرمون را روی یک DVD بندازه تا بتونم از DVD دوربین استفاده کنم چون پر شده بود

ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : فکه، چزابه،

دیگه داشت نزدیک نماز مغرب و عشا می شد ، ثانیه ها به تندی داشتند می گذشتند انگار تیک تیک ثانیه دو در یک می گذشت ، رفتیم تا داخل یادمان یا مسجد شویم ؛ به موقع رفتیم ماشالله اینقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که تقریبا بعد از چند دقیقه از ورود ما درب ها را بستند ،



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : وداع شلمچه،

گفتم که : دلت ؟ گفت : لبالب ز امید
گفتم سخنت ؟ گفت : شعار توحید
گفتم : به چه ره بایدمان رفتن ؟
گفت : آن راه که می روند یاران شهید




ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : کربلای شلمچه،

بال بگشایید که اینجا کربلاست
شلمچه

خاک ، خاک و خاک
بی جان پناه ، مین ، گلوله ، آفتاب و کلی دشمن ....

شلمچه بوی سیب و یاس دارد
بغیر از خاک او احساس دارد
نمی بینی که همرنگ غروب است
شلمچه داغ صد عباس دارد



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : شلمچه،

خرمشهر
خرمشهر یادمه میگفتند خونین شهر  برای نامردی بنی صدر این شهر تبدیل به خونین شهر شد
و باید بچه ها آنجا از خود ایثار نشان دهند بچه های باغیرت عرب ، خونه و ناموس آنها دست دشمن باشه و ... حالا بیا یک خودفورش و وطن فروشی مثل بنی صدر باشه نه مگه بهنام محمدی می ذاشت مگه حسین فهمیده می ذاشت



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : خرمشهر،
چهارشنبه 18 فروردین 1389 :: نویسنده : راویان جوان

از اتوبوس که پایین شدیم راوی اجمالا توضیحی دادند و گفتند که توی راه سوال نکنیم تا بتونیم بهتر ببینیم ما هم قبول کردیم

ورودی اروند را کاملا یادمه چون اینقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که مجبور شدیم ما کمی صبر کنیم تا برادران بروند و بعدش نوبت ما بشه وقتی حرکت کردیم



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : ادامه اروند،
چهارشنبه 18 فروردین 1389 :: نویسنده : راویان جوان
صبح زود به امید اینکه زودتر از همه راه بیافتیم تا توی صف نباشیم همه توی اتوبوس بودیم آخه امروز قرار بود بریم اروند راهش خیلی دور بود
رودی خروشان اما ظاهری آرام – اروند



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : اروند،

برای من جالب بود رود و مرز عراق ایستادیم اینور جمعیت بود که نوبتی می ایستاد تا بقیه بتونند وارد شوند اونور یک نفر هم دیده نمی شد انگار دیده بانش هم به نظاره اینور نشسته بود و دست روی سرش گذاشته بود تا دیده نشود و شرمنده بودند



ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : خداحافظ اروند،


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو