میثاق
دفتر راویان جوان و ارتباط و تبادل اطلاعات با راویان جوان
درباره وبلاگ


گفتند از عشق بنویس ، نوشتم
گفتند از محبت بنویس ، نوشتم
گفتند از صفا بنویس ، نوشتم
گفتند از صمیمیت بنویس ، نوشتم
گفتند از مردانگی بنویس......
قلم ازدستم افتاد و التماس کرد و گفت :
می دانی جوهره اش چیه ؟!
گفتم نه
گفت : دو دنیا عشق ، صفا و محبت و صمیمیت
دیدم نمیشه تنها نوشت ، گفتم بیاییم هم نوا بشویم
که این کوچه ها ، دیوار ندارد
ما راویان جوانیم که برای تبادل اطلاعات آماده ایم

مدیر وبلاگ : راویان جوان
مطالب اخیر
شنبه 8 خرداد 1389 :: نویسنده : زینب شهدا

یادت باشد...

خواندن این خاطره ها

شایدجرقه ای باشد برای بهتر زندگی کردن.

رفتار وزندگی شهدای ما،جاذبه های زیادی داشت؛اما...

اما بهترین جای زندگی شان شهادتشان بوده

شهدا چه زیبا رفتند!

برای همین حضرت امام خمینی(ره) فرمود: "شهادت هنر مردان خداست."

پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله)فرمودند:

زیاد وضوبگیرید تا خداوند عمر شما را زیاد گرداند.اگر توانستید شب و روز با طهارت باشید.این کار را بکنید؛زیرا اگر در حال طهارت بمیرید،شهید خواهیدبود.

منتخب المیزان الحکمه،ص۵۹۵،ح۶۵۳۱

نوجوانی شهیدرضا عامری

مادر شهید می گوید:من نمی دانستم هر وقت می خواهد به مدرسه برود،باوضو می رود؛تا اینکه چندبار توی حیاط وقتی داشت وضو می گرفت،دیدمش.بهش گفتم:مگر الان وقت نمازه که داری وضو می گیری؟!می گفت:"می دونی مادر! مدرسه عبادتگاهه؛بهتره انسان هر وقت می خواد مدرسه بره،وضو داشته باشه."

(سفربیست وپنجم،ص۲۶)





نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : خاطرات،
شنبه 8 خرداد 1389 :: نویسنده : زینب شهدا

سوره بقره،آیه۱۵۴:

و به کسانی که در راه خدا کشته می شوند،مرده نگویید؛ بلکه آنها زنده اند اما شما درک نمی کنید!

نوجوانی شهید امیر ناصر سلیمانی

 پیکرش را با دو شهید دیگر،تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه.نگهبان سرد خانه می گفت:یکی شان آمد به خوابم وگفت:"جنازه ی من را فعلا تحویل خانواده ام ندید!" از خواب بیدار شدم.هرچه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده،نفهمیدم؛گفتم ولش کن،خواب بوده دیگه.فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم.دوباره همون جمله رو بهم گفت.این بار فورا اسمشو پرسیدم.گفت امیرناصرسلیمانی. از خواب پریدم،رفتم سراغ جنازه ها. روی سینه یکی شان نوشته بود"شهید امیرناصر سلیمانی".

بعدها متوجه شدم توی اون تاریخ،خانواده اش در تدارک مراسم ازدواج پسرشان بودند؛شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخوره!                                                                    

(فرمانده،فرمان قهقهه،ص۳۶)





نوع مطلب : خاطرات میثاق، 
برچسب ها : خاطرات،


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic