|
میثاق دفتر راویان جوان و ارتباط و تبادل اطلاعات با راویان جوان درباره وبلاگ ![]() گفتند از عشق بنویس ، نوشتم گفتند از محبت بنویس ، نوشتم گفتند از صفا بنویس ، نوشتم گفتند از صمیمیت بنویس ، نوشتم گفتند از مردانگی بنویس...... قلم ازدستم افتاد و التماس کرد و گفت : می دانی جوهره اش چیه ؟! گفتم نه گفت : دو دنیا عشق ، صفا و محبت و صمیمیت دیدم نمیشه تنها نوشت ، گفتم بیاییم هم نوا بشویم که این کوچه ها ، دیوار ندارد ما راویان جوانیم که برای تبادل اطلاعات آماده ایم مدیر وبلاگ : راویان جوان مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ شنبه 18 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : خالقی
طنز و عرفان الان اگر بگویید که سرمایه عرفانی شما چیست ؟ ما می گوییم قرآن هست ؛ نهج البلاغه هست؛ صحیفه سجادیه هست؛ مناجات شعبانیه هست؛ دعای کمیل و ندبه هست ؛ ولایت اهل بیت هست ؛ لیله القدر هست ؛ نماز و روزه هست؛ عاشورا هست ؛ این ها منابع عرفانی ما هستند ، اما واقعاً من می خواهم بگویم باید اضافه کنیم دفاع مقدس هم هست.
روحیه رزمندگان مخلص ، آن هایی که درک کردند آنجا چه کار باید بکنند ، این ها هم جزو همان منابع عرفانی ما هستند. طنز جبهه های ما از برگرفته از معرفت خدایی بچه هاست. اگر آن روحیات عارفانه بچه ها تو جبهه ها نبود ، فضا فضایی نبود که آدم حال و هوا و حوصله طنز و شوخی داشته باشد . این طنز از آن روحیات معنوی و عرفانی و مایه های اعتقادی عمیقی که آن حال و هوا را پشتیبانی می کرد برمی خاست. ***** به این نمونه فکرکنید: داخل میدان مین پای دو تا از بچهها با هم قطع شده بود. داشتند به شوخی دعوا میکردند که - پای منو بده، پای خودتو بردار! - مراقب باش پات با پای من قاطی نشه ! نوع مطلب : گوناگون میثاق، خاطرات میثاق، برچسب ها : شوخی های جبهه، لبخند، شنبه 18 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : خالقی
دعای 5 ریالی یک بار که برای عملیات می خواستم به جبهه بروم ، در خیابان ارم قم ، یکی از دوستان قدیمی و صمیمی را که پیش از انقلاب هم دوره ای من بود، دیدم ، گفتم ما ان شاءالله داریم می رویم جبهه . ایشان گفت : من یک دعایی بکنم برایتان که سالم برگردید: « ان الله لرادک الی معاد» دعا که کرد. من هم به شوخی دست کردم در جیبم و یک 5 ریالی که آن موقع می شد یک نان سنگک با آن خرید درآوردم و به دستش دادم . او هم با پرروئی گرفت. پیش از آن من چندین بار جبهه رفته بودم . هیچ وقت هم مجروح نشده بودم . این بار مجروح برگشتم. وقتی برگشتم آن بنده خدا را که دیدم گفتم : آن 5 ریالی از گلویت پایین نرود. قبلاً هیچ وقت مجروح نمی شدم . این بار که تو دعا خواندی زخمی شدم ! ایشان هم با متانت خاصی برگشت و گفت : شاید به خاطر همان 5 ریالیه که الان اینجا هستی! نوع مطلب : خاطرات میثاق، برچسب ها : لبخند، موضوعات پیوندها
آمار وبلاگ
|
||