میثاق
دفتر راویان جوان و ارتباط و تبادل اطلاعات با راویان جوان
درباره وبلاگ


گفتند از عشق بنویس ، نوشتم
گفتند از محبت بنویس ، نوشتم
گفتند از صفا بنویس ، نوشتم
گفتند از صمیمیت بنویس ، نوشتم
گفتند از مردانگی بنویس......
قلم ازدستم افتاد و التماس کرد و گفت :
می دانی جوهره اش چیه ؟!
گفتم نه
گفت : دو دنیا عشق ، صفا و محبت و صمیمیت
دیدم نمیشه تنها نوشت ، گفتم بیاییم هم نوا بشویم
که این کوچه ها ، دیوار ندارد
ما راویان جوانیم که برای تبادل اطلاعات آماده ایم

مدیر وبلاگ : راویان جوان
مطالب اخیر
چند لحظه شوخی

فقط یک پایت قطع شده
بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی ‌تابی می ‌کردم یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت: « چیه، چه خبره ؟ تو که چیزیت نشده بابا! تو الان باید به بچه‌های دیگر هم روحیه بدهی آن وقت داری گریه می‌کنی ؟! تو فقط یک پایت قطع شده ببین بغل دستی است سر نداره هیچی هم نمی‌گه!

این را که گفت بی‌اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که شهید شده بود! بعد توی همان حال که درد مجال نفس ‌کشیدن هم نمی‌داد کلی خندیدم و با خودم گفتم عجب عتیقه ‌هایی هستند این امدادگرا...


دیگ و خمپاره

یك روز عصر موقع پخش مستقیم غذا! خمپاره زدند، همه فرار كردیم. هر یك از سویی، برخاستیم و آمدیم. دیدیم خمپاره درست خورده كنار دیگ غذا، اما عمل نكرده است.

به همدیگر نگاه كردیم، دوست رزمنده‌ای گفت: باز گلی به جمال و شجاعت دیگ! با همه سیاهیش از ما رو سفیدتر است. از جایش تكان نخورده، آفرین.

صلوات

رسم بر این بود كه مربی و معلم سر كلاس آموزش اول خودش را معرفی می‌كرد. یك روحانی تازه وارد به نام «محمدی» همین كار را می‌كرد. اما تا فامیلش رو می گفت، همه یكصدا صلوات می‌فرستادند. دوباره می‌خواست توضیح بدهد كه نام خانوادگی‌ام ... كه صلوات بلندتری می‌فرستادند.

بچه ها حسابی سركارش گذاشته بودند و او گمان می‌كرد كه برادران منظور او را متوجه نمی‌شوند و این بهانه‌ای برای شوخ طبعی و كسب ثواب الهی می‌شد.

گور به گور شده!
در منطقه جایی كه ما بودیم بچه‌ها اغلب برای خودشان چاله‌ای كنده بودند و در آن نماز شب می‌خواندند. گاهی پیش می‌آمد كسی به اشتباه در محلی كه دیگری درست كرده بود، نماز می‌خواند و صاحب اصلی قبر را سر گردان می‌كرد.

یك شب این وضع برای خود من اتفاق افتاد. فردای آن روز كسی كه گویا من در جای او ایستاده بودم مرا دید و گفت: «فلانی، دیشب خوب ما را گور به گور كردی!»
پرسیدم: «منظورت چیه؟»
گفت: «هیچی می‌گویم یك خرده بیشتر حواست راجمع كن و ما را مثل كولی‌ها خانه به دوش نكن.»

مگر ملائکه نامحرم نیستند؟
پنچری
راننده آمبولانس بودم در خط حلبچه، یك روز با ماشین بدون زاپاس رفته بودم جلو شهید و مجروح بیاورم. دست بر قضا یكی از لاستیكها پنچر شد. رفتم واحد بهداری و به یكی از برادران واحد گفتم: پنچرگیری این نزدیكی ها نیست؟

مكثی كرد و گفت: چرا چرا.
پرسیدم: كجا؟
جواب داد: لاستیك را باز كن ببر آن طرف خاكریز (منظورش محل استقرار نیروهای عراقی بود) به یك دو راهی می رسی، بعد دست چپ صد متر جلوتر سنگر پنچرگیری پسرخالمه! برو آنجا بگو منو فلانی فرستاده، اگر احیانا قبول نكرد با همان لاستیك بكوب به مغز سرش ملاحظه منو هم نكن.




نوع مطلب : گوناگون میثاق، خاطرات میثاق، 
برچسب ها : چند لحظه شوخی،


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic